گذشته
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:12
حسرت میخورم وقتی بعضیا میگن از هیچ کاری تو گذشته شون پشیمون نیستن و اگه دوباره به دنیا بیان دوباره همینطوری زندگی میکنن.نمیدونم چی شده که این حرفا اومده تو ذهنم، اینجا جای خوبیه برای خالی کردنش.من پشی
من میتونم؟
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:12
منتظریم تو ماشین، مامان رفته نون بخره و بقیه پول نانوایی رو بده، بیشتر نیتش همین دومیست.داداش کوچیکه الان ماشین خواست ندادم بهش، یادمه یه زمانی تو همین وبلاگ وقتی پدر و برادر داشتن سر ماشین دعوا میکرد
پراکنده نویس
-
تاریخ: 1398/1/11 ساعت: 11:12
جدی جدی خیلی زود میگذره ها.. دو روز دیگه ۱۳ بدرهنمیدونم چی کار کنم عفونت گلوم خوب بشه... درد دارم همش.. خستم کردهامروز مدیر بهمون پیتزا داد.دیشب تا پاسی از شب به خاطر استرس خوابم نبردیه مرگیم هست ولی
وقتی تهدید به سرویس دهان میشی!
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:40
سرپرست تازه از مسافرت یک هفته ای برگشته بود قرار بود عصر برای ما دوستان از خاطراتش تعریف کنه. حضور یکی از بچه ها باعث شد که این کارو نکنه، منو صدا کرد و گفت ما میریم این رفت برمی گردیم. منم که عصر شیف
پشت پرده
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:40
در راستای پست قبلی، امروز شنیدم که مدیر خواسته پیامشون بی کم و کاست به من منتقل بشه، چون احساس کردن من هوا برم داشته که پشتم گرمه. خُرده هوشی که دارم بهم میگه منتظر بهونه بوده که اتمام حجت کنه، بعد قض
عزت نفس
-
تاریخ: 1397/11/7 ساعت: 8:40
تا ساعت ۶.۳۰ شیفت بودم، یک ساعت منتظر موندم کارش تموم شه.. بعد با هم رفتیم یه کافه، غذا سفارش دادیم.. غذامونو آورد همون موقع تلفنش زنگ خورد... رفت... من موندم، یه کافه خالی و غذایی دست نخورده...همین.
معتاد
-
تاریخ: 1397/2/22 ساعت: 11:57
سلام. دیروز بلاخره طلسمو شکستم و رفتم از دندونام عکس OPG انداختم. خیلی گشتم تا بلاخره یه جا رو پیدا کردم آخه پنج شنبه بعدازظهر همه جا بستست. حسابی پیاده روی کردم و البته خیلی هم حالم بهتر شد. شابد بیشتر به خاطر بهتر شدن حالم پیاده روی کردم. گوشیم برنامه s health گفت که ۱۴۰۰۰ قدم راه رفتم! بعد از این...
بلک فرایدی
-
تاریخ: 1396/9/26 ساعت: 6:02
امروز بلک فرایدی بود، اون مغازه آل استار فروشی هم حراج داشت.. سر ظهر رفتم ازش سه تا کیف خریدم سه تا کفش! هیچ وقت تو زندگیم انقدر ولخرج نبودم!بعدشم ناهار با سرپرست... و بعدشم لواسون با بچه ها.شاید فکر کنی که خیلی خوش گذشت.. نمیدونم.. برای من حسی نداشت.امروز یه آهنگ شنیدم مال خیلی وقت پیش بود از رضا ص...
بر میگردم
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 18:14
هر دفعه مرور آن چه گذشت من رو ترغیب میکنه به نوشتن. یه احساس دلمردگی خاصی دارم و اشکهایی که بیخود سرازیر میشن. آدم باید با خودش رو راست باشه.. این یکی از نشونه های افسردگیه و من الان اقرار میکنم که افسردم.باید خودمو از این حال بیارم بیرون.من ادمی نیس
دزدگیر
-
تاریخ: 1396/8/8 ساعت: 18:14
امروز دزدگیر سرویس گیر کرده بود. از ساعت ۱۶.۴۵ تا خو ۱۸.۳۰ که من پیاده شدم همچنان مینواخت.. روان بقیه پاک شد اما خودمون عادت کردیم بهشو کلی هم خندیدیم. ساعت ۱۸.۳۰ که رسیدم خونه فهمیدم کار مامان طول کشیده و نمیاد بنابراین من باید شام درست میکردم.. ماک
پایان تلخ
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 21:29
گوشام به تلوزیونه و چشمام به روزنامه... گوشام سریال رو دنبال میکنه چشمام دنبال صفحه حوادثه.. خودمو از باقی اخبار محروم نمیکنم اما صفحه حوادث روزنامه همیشه برام جذاب تره.آروم آروم صفحات رو ورق میزنم یهو چشمام میچسبه به یه عکس توی روزنامه ، عکسه یه آدمه آشنا! تلخندی روی صورتم میشینه... همین موقعست که ...
دلشوره
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 18:35
ساعت نه ونیم. من الان توی پارک نزدیک خونه نشستم. شدم دختر شبگرد. این ساعتا که میشه انگار نمیتونم خونه بند شم میزنم بیرون حالا گاهی مادر هم همراهیم میکنه به بهانه پیاده روی گاهی هم نه مثل امشب. جدیدا خوابام سبک و پر استرس شده.. اصلا هم نمیخوام به رو مبارک بیارم که یکی از قرصایی که دکتر مغز و اعصاب به
لباس بیخود..
-
تاریخ: 1396/5/11 ساعت: 18:35
پنج شنبه تعطیل بودم. تعطیل که نه مرخصی اجباری. واحدمون رو داشتن داکت کشی میکردن و جایی برای ما نبود. من و مامان هم فرصت رو مغتنم دیدیم رفتیم خرید لباس عروسی. یه لباس خیلی ساده گرفتم نمیدونم چرا به دلم نشسته.. خیلی سادست آخه. خورده توی ذوقم! شاید باید به عنوان خواهر داماد لباسی پر زرق و برق انتخاب می
شعور اجتماعی
-
تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 17:50
نمیدونم دیگه باید چی کار کنم توی این واحد؟؟ توی این مدت به خاطر رفتاراشون ناراحت شدم.. گریه کردم ... دعوا کردم... صحبت کردم ... دوستی به عنوان آخرین راه حل توصیه کرد باهاشون قاطی شو و من هم این کار رو کردم و تمام اصول اخلاقی و اعتقادی رو زیر پام گذاشتم.. اما نمیشه. فکر کنید هشت ساعت از روز رو مجبور
جمعه ۹۶/۴/۲۳
-
تاریخ: 1396/4/23 ساعت: 22:45
سلام خوب نمیدونم چی باید بنویسم .. آها این هفته بعد از ۱۵ سال امروز و فردا کردن برای سردردام رفتم دکتر مغز و اعصاب. تشخیص دکتر میگرن عصبی بود. دو تا قرص داد که هر شب باید بخورم. متاسفانه مسکن خوردن هم ممنوعه. نمیدونم چه قرصی داده که همش حالت سنگینی و منگی دارم توی سرم. از این هفته کلاسای طراحیمم شر
۲۶/۰۳/۹۶
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 15:30
جمعه ای که گذشت پر از جنب و جوش بود برای من. به بهانه اومدن عضو جدید خانواده بعد از مدت ها همت کردمو اتاقمو تمیز کردم.. کل خونه رو جارو کشیدم.. توی آماده کردن افطار و شام هم به مامان کمک کردم.. همراه زنداداش، دو تا عموهامم با همسرانشون هم دعوت بودن شب خوبی بود و خوش گذشت. الحمدالله.
هیچی نیست اما هست
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 1:25
کاش میشد خیره شدن به یه نقطه دور رو نوشت. سکوت رو نوشت.. دلتنگی از این دنیا و آدما رو نوشت.. درد رو نوشت. توی زندگی یه احساسایی هست که فقط فقط مال خودته، نه میتونی بگی نه بنویسیش، نه حتی بخندی یا گریه کنی. یه حسی که درست وسط قلبت سنگینی میکنه، غم نیست شادی هم نیست لعنتی هیچی نیست اما گاهی حتی نمیزار...
افطاری بی خاصیت
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 1:25
دیشب افطاری شرکت بود، به خاطر فاصله زیاد خونه تا شرکت مجبور شدم برنگردم خونه و همونجا بمونم تا قبل افطار بریم به سمت محل برگزاری. به پیشنهاد یکی از دوستان که هم منطقه ای هستیم و اون هم مثل من برنگشته بود خونه برای پر کردن فاصله تا افطار رفتیم سینما. فیلم آشوب. ا
فقط پول
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 1:25
ساعت خروج از خانه امروز : ۶.۴۰ دقیقه ساعت بازگشت ۲۰.۵۵ دقیقه! اونم بازگشت با مترو! جا داره به خودم بگم خدا قوت پهلوان خسته نباشی دلاور... خوب میخونه خواننده ارزشی آقای اصفهانی: واسه نونه واسه نونه .همه این کارا برای چندرغاز حقوق. امروز اولین جلسه از کلاس کنترل پ
۲۵/۰۳/۹۶
-
تاریخ: 1396/3/27 ساعت: 1:25
تا ۴۷ جوشن رو خوندم سرم درد میکنه و چشمم نمیکشه، اتاق هم پر از پشه هاییه که با وجود توری نمیدونم از کجا اومدن؟؟! وسط دعا در حال پشه کشتن هم هستم به خاطر همین بیخیال جوشن شدم وقتی دلت حضور نداره ، لق لقه زبون چه فایده ای داره؟ امروز طبق قولی که به یکی از دوستانی که تازه کشف کردم ارمنی هستند داده بودم