خرید بک لینک
حسرت میخورم وقتی بعضیا میگن از هیچ کاری تو گذشته شون پشیمون نیستن و اگه دوباره به دنیا بیان دوباره همینطوری زندگی میکنن.نمیدونم چی شده که این حرفا اومده تو ذهنم، اینجا جای خوبیه برای خالی کردنش.من پشیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 فروردين 1398 ساعت: 11:12

منتظریم تو ماشین، مامان رفته نون بخره و بقیه پول نانوایی رو بده، بیشتر نیتش همین دومیست.داداش کوچیکه الان ماشین خواست ندادم بهش، یادمه یه زمانی تو همین وبلاگ وقتی پدر و برادر داشتن سر ماشین دعوا میکردادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 فروردين 1398 ساعت: 11:12

جدی جدی خیلی زود میگذره ها.. دو روز دیگه ۱۳ بدرهنمیدونم چی کار کنم عفونت گلوم خوب بشه... درد دارم همش.. خستم کردهامروز مدیر بهمون پیتزا داد.دیشب تا پاسی از شب به خاطر استرس خوابم نبردیه مرگیم هست ولی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 11 فروردين 1398 ساعت: 11:12

سرپرست تازه از مسافرت یک هفته ای برگشته بود قرار بود عصر برای ما دوستان از خاطراتش تعریف کنه. حضور یکی از بچه ها باعث شد که این کارو نکنه، منو صدا کرد و گفت ما میریم این رفت برمی گردیم. منم که عصر شیفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 بهمن 1397 ساعت: 8:40

در راستای پست قبلی، امروز شنیدم که مدیر خواسته پیامشون بی کم و کاست به من منتقل بشه، چون احساس کردن من هوا برم داشته که پشتم گرمه. خُرده هوشی که دارم بهم میگه منتظر بهونه بوده که اتمام حجت کنه، بعد قضادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 بهمن 1397 ساعت: 8:40

تا ساعت ۶.۳۰ شیفت بودم، یک ساعت منتظر موندم کارش تموم شه.. بعد با هم رفتیم یه کافه، غذا سفارش دادیم.. غذامونو آورد همون موقع تلفنش زنگ خورد... رفت... من موندم، یه کافه خالی و غذایی دست نخورده...


همین.

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 7 بهمن 1397 ساعت: 8:40

سلام. دیروز بلاخره طلسمو شکستم و رفتم از دندونام عکس OPG انداختم. خیلی گشتم تا بلاخره یه جا رو پیدا کردم آخه پنج شنبه بعدازظهر همه جا بستست. حسابی پیاده روی کردم و البته خیلی هم حالم بهتر شد. شابد بیشتر به خاطر بهتر شدن حالم پیاده روی کردم. گوشیم برنامه s health گفت که ۱۴۰۰۰ قدم راه رفتم! بعد از اینکه از برگشتم خونه دوباره با مامان و عزیز رفتیم بیرون. عزیز مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: شنبه 22 ارديبهشت 1397 ساعت: 11:57

امروز بلک فرایدی بود، اون مغازه آل استار فروشی هم حراج داشت.. سر ظهر رفتم ازش سه تا کیف خریدم سه تا کفش! هیچ وقت تو زندگیم انقدر ولخرج نبودم!بعدشم ناهار با سرپرست... و بعدشم لواسون با بچه ها.شاید فکر کنی که خیلی خوش گذشت.. نمیدونم.. برای من حسی نداشت.امروز یه آهنگ شنیدم مال خیلی وقت پیش بود از رضا صادقی... داشتم فراموشت میکردم اما باز دوباره دیدمت تو غم ها غوطه ور شدم چرا... خیلی بهم چسبید . امروز روی استوری حسام الدین نوشتم که همیشه از ترس خونده شدن نوشته هام نمینوشتم.. جواب داد!! باورم نمیشد اول.. گفت خوب از حالا بنویس! امروز روز خوبی نبود چون من خوب نبودم چون من نمیدونم شتابان و با سرعت زیاد دارم کدوم سمت میرم؟؟ من انقدر تغییر کردم که دیگه خودمو نمیشناسم. نمیدونم کجای زندگی ام. نمیدونم باید کجا برم؟ اصلا چرا باید برم؟پ.ن: حسام الدین یک نویسنده است که من نوشته هاشو دنبال میکنم.۳ آذر ۲۳:۵۸ برچسبها: دلنوشته، روزنگار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 26 آذر 1396 ساعت: 6:02

هر دفعه مرور آن چه گذشت من رو ترغیب میکنه به نوشتن. یه احساس دلمردگی خاصی دارم و اشکهایی که بیخود سرازیر میشن. آدم باید با خودش رو راست باشه.. این یکی از نشونه های افسردگیه و من الان اقرار میکنم که افسردم.باید خودمو از این حال بیارم بیرون.من ادمی نیسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 18:14

امروز دزدگیر سرویس گیر کرده بود. از ساعت ۱۶.۴۵ تا خو ۱۸.۳۰ که من پیاده شدم همچنان مینواخت.. روان بقیه پاک شد اما خودمون عادت کردیم بهشو کلی هم خندیدیم. ساعت ۱۸.۳۰ که رسیدم خونه فهمیدم کار مامان طول کشیده و نمیاد بنابراین من باید شام درست میکردم.. ماکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: دوشنبه 8 آبان 1396 ساعت: 18:14

گوشام به تلوزیونه و چشمام به روزنامه... گوشام سریال رو دنبال میکنه چشمام دنبال صفحه حوادثه.. خودمو از باقی اخبار محروم نمیکنم اما صفحه حوادث روزنامه همیشه برام جذاب تره.آروم آروم صفحات رو ورق میزنم یهو چشمام میچسبه به یه عکس توی روزنامه ، عکسه یه آدمه آشنا! تلخندی روی صورتم میشینه... همین موقعست که گوشام با صدای شنیدن تیتراژ پایان سریال رو بهم اعلام میکنن. مادربزرگم صدام میزنه و میگه [سریال]تموم شادامه مطلب

برچسب: پایان, نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 21:29

ساعت نه ونیم. من الان توی پارک نزدیک خونه نشستم. شدم دختر شبگرد. این ساعتا که میشه انگار نمیتونم خونه بند شم میزنم بیرون حالا گاهی مادر هم همراهیم میکنه به بهانه پیاده روی گاهی هم نه مثل امشب. جدیدا خوابام سبک و پر استرس شده.. اصلا هم نمیخوام به رو مبارک بیارم که یکی از قرصایی که دکتر مغز و اعصاب بهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت: 18:35

پنج شنبه تعطیل بودم. تعطیل که نه مرخصی اجباری. واحدمون رو داشتن داکت کشی میکردن و جایی برای ما نبود. من و مامان هم فرصت رو مغتنم دیدیم رفتیم خرید لباس عروسی. یه لباس خیلی ساده گرفتم نمیدونم چرا به دلم نشسته.. خیلی سادست آخه. خورده توی ذوقم! شاید باید به عنوان خواهر داماد لباسی پر زرق و برق انتخاب میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 مرداد 1396 ساعت: 18:35

نمیدونم دیگه باید چی کار کنم توی این واحد؟؟ توی این مدت به خاطر رفتاراشون ناراحت شدم.. گریه کردم ... دعوا کردم... صحبت کردم ... دوستی به عنوان آخرین راه حل توصیه کرد باهاشون قاطی شو و من هم این کار رو کردم و تمام اصول اخلاقی و اعتقادی رو زیر پام گذاشتم.. اما نمیشه. فکر کنید هشت ساعت از روز رو مجبورادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 17:50

سلام خوب نمیدونم چی باید بنویسم .. آها این هفته بعد از ۱۵ سال امروز و فردا کردن برای سردردام رفتم دکتر مغز و اعصاب. تشخیص دکتر میگرن عصبی بود. دو تا قرص داد که هر شب باید بخورم. متاسفانه مسکن خوردن هم ممنوعه. نمیدونم چه قرصی داده که همش حالت سنگینی و منگی دارم توی سرم. از این هفته کلاسای طراحیمم شرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نگار قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 22:45

صفحه بندی